|
نکوهشم نکن. نصیحتم نکن. آرام باش و همراه و گرنه، تنهایم بگذار
|
- تناقض
وقتی یه مردی ازدواج کنه، میگن: خر شده.
وقتی یه زن، مجرد بمونه، میگن: بی عرضه بوده.
معنی این تناقض چیه؟
- مادر، نگهبانی که هیچگاه، پستش را ترک نکرد
منظور از روز مادر و روز پدر، در ایران و شاید هر جای دیگری، تحت این عنوان، به هیچوجه برای بزرگداشت شان و مقام آنها نیست. جایگاه پدر و مادر را بهانه کرده اند تا چیزهای دیگری را با اهداف سیاسی، اجتماعی تبلیغ کنند. این قبیل مناسبتها را مصادف با تولد افراد یا وقایعی تاریخی، سیاسی قرار میدهند تا بوسیله ی ارج و قرب اجتماعی آن مناسبت، برای هدف خودشان، کسب اعتبار کنند. مادر، پدر، پرستار، معلم و . . . اینها کسانی هستند که در نظر ما احترام و منزلت خاصی دارند و شاید لازم باشد که برای هر کدام، روز ویژه ای را به عنوان فرصتی برای قدر دانی به صورت عمومی داشته باشیم ولی استفاده ی نمادین از این روز برای ارج نهادن به چیز دیگری در پشت پرده، با اهداف سیاسی، تبلیغاتی، کار کثیفی ست که اصولا، انتظار بیشتری نیز از سیاستمداران نمیتوان داشت.
حالا جدا از این حرفها، امروز داشتم به این فکر میکردم که پدر، در طول پدر بودنش، روزهایی را از کاری که برای گذران زندگی به عهده گرفته، تعطیل است یا مرخصی میگیرد و زمان بازنشستگی نیز دارد که البته این روزها دیگر معنایی ندارد. ولی مادر در تمام مدت، به قسمت کار خودش، وفادارانه ادامه میدهد. پختن، شستن، نظافت، مدیریت و به دوش کشیدن بیشترین قسمت از بار غمها و مشکلات زندگی. همانند نگهبانی که هیچگاه، پستش را ترک نمیکند.
- هر حرکتی، جدا از اثر اجتماعی اش، یک تاثیر مشخصا فردی نیز دارد. در خیلی از موارد میتوانیم در یک فعالیت جمعی، شرکت کنیم ولی بیشترین توجه را به تاثیرات فردی آن، اختصاص دهیم. غرق شدن در کارهای جمعی، بدون توجه به تاثیر خاص فردی آنها، ما را دچار مشکل جو گیر شدن میکند.
مثلا، شرکت و فعالیت در کارگاههای بازیگری، از نظر جمعی شاید برای رسیدن به اهدافی همچون شهرت، ثروت و اعتبار باشد ولی اثر فردی آن که خیلی مهمتر است، رشد شخصیت و منش هنرمندانه ایست که در اثر تمرینات بازیگری، به دست می آید. شناختی که یک بازیگر، از خود پیدا میکند و قدرتی که در کنترل احساسات خود کسب مینماید، بسیار ارزشمندتر از هر شهرت و اعتباریست.
من به تازگی وارد این کار شده ام و سرعت این روند جذاب را به وضوح میبینم. تواناییها، احساسات و عواطف و خصوصیاتی که در وجودم بوده و از آنها خبر نداشتم. لذت مشاهده و توجه به چیزهایی که همیشه جلوی چشمانم بودند ولی آنها را نمیدیدم. من هیچ انتظاری ندارم که روزی در فیلم یا نمایش مهمی، شرکت کنم، با ارزش ترین چیز، همین دنیای جدیدیست که آرام آرام واردش میشوم، همین نگاه نو و توجه و آرامش لذت بخش. دیگر خیلی چیزها، آزارم نمیدهند. تصور میکنم که بتوانم خیلی از مسائل آزار دهنده و قدیمی ذهن و روانم را به این وسیله، حل کنم و مهمتر از همه چیز، جایی پیدا کرده ام که لحظاتی در آن، میتوانم احساساتم را تخلیه کنم، مکانی که در آن از آشکار شدن عواطفم، ضربه نمیخورم. اینجا تنها جاییست که احساست پنهان و عواطف دردسر سازی که همیشه سرکوبشان کرده ام، برانگیخته و پر ارزش میشوند و میتوان از آنها لذت برد و استفاده کرد. جایی که کسی از من انتظار ندارد که به خاطر جنسیتم، همچون سنگ باشم
کسی چه میداند که دست دادن، اولین بار از کجا و چرا آمد. ولی احتمالا این ساده ترین کاریست که برای نشان دادن صمیمیت و دوستی یا عهد و پیمان بستن، میشود انجام داد. کارهای دیگر از قبیل مالیدن نوک بینی ها به هم یا تف انداختن روی صورت همدیگر یا زدن پس گردنی، لگد زدن به بیضه ها و . . . برای شروع یک گفتگوی دوستانه، چندان جالب نیستند ولی دست دادن، آسان است و بی دردسر.
مطمئنا این عمل، در گذشته آداب و شرایط بهتری داشته که اکنون به گند کشیده شده. در حال حاضر، کسی مثل من یا خیلیهای دیگه، ممکنه گاهی از دست دادن، زجر بکشن. صبحها که منتظر اتوبوس ایستاده ام، بسیار برایم سخت است که دستانم را از جیب بیرون بیاورم و با همکارانی که لجوجانه و طلبکارانه، دست دراز کرده اند، دست بدهم. چقدر حرص میخورم از کسانی که برای دست دادن، از دور، دست دراز میکنند. خودم سعی میکنم مزاحم افراد دست به کمر یا دست در جیب نشوم، ستم بزرگیست. که چه؟ بگذار مردم راحت باشند. چه خبر است که اول صبحی، میخواهی صمیمیت نفرت انگیزت را به کسی نشان دهی و آزرده اش سازی؟
تا جایی که بشود و سوال برانگیز نباشد، از دیگران فاصله میگیرم تا حداقل از دست دادن با بعضی افراد، معاف شوم. ولی اغلب نمیشود هیچ کاری کرد در مقابل کسانی که از اول شروع میکنند و با همه، دست میدهند؛ انگار که یک فرمانده نظامی، در حال سان دیدن از افراد باشد.
یه سری آدمها هستند که تصور دارند، تمام مشکلات ما در ایران، تقصیر این دولت است. در مورد تقصیرات این حکومت، بسیار نوشته اند و مینویسند. اینکه من بگویم، حرف تازه ای نیست و تکرار مکررات است. در نهایتش میشود یه عالمه ضر زدن بیهوده مثل پیرمردهای غرغرو.
جنایتکار، این بهترین کلمه است برای توصیفش، این کلمه ایست که تمام ابعاد، اشکال و تاریخ اینان را دربرمیگیرد. بیش از این نمیگویم زیرا نه راننده تاکسی هستم و نه علاقه ای به فیلتر شدن وبلاگم دارم. فیلتر شوم که چه؟ مگر توانسته ام چیزی را تغییر دهم که ارزشش را داشته باشد؟ مگر حرف تازه ای زده ام؟ در همین حد نیز برای رفع سوتفاهم گفتم که تصور نکنید مخالفتی با این جنایتکاران ندارم.
دوستانی که نوشته هایم را میخوانند، متوجه شده اند که فرد گرا هستم و علاقه ای به حل و بحث جمعی مسائل ندارم. در جمع، اینقدر اختلاف سلیقه پیش می آید که هیچ نتیجه ای حاصل نمیشود. یکی از معمول ترین نتایج جمعی، این است که یک یا چند نفر، به نمایندگی بقیه، سرپرستی یا حاکمیت جمع را به عهده میگیرند و نگرش و سلیقه شان را به دیگران تحمیل میکنند. حاکمیت با رای گیری یا با زور، در نهایت هیچ فرقی نمیکند. از برقراری نظم که یکی از ابتدایی ترین دلایل برای بقای جمعیت است، گرفته تا دیکتاتوری؛ یک شکل کلی و ساده، حاکم است و آنقدر تغییر ناپذیر که همچون تقدیر است (تقدیر هر جمعی). دلخوش کردن به هر سیستم جمعی، حماقت محض است. همیشه افرادی با صلاحیت (بی شرف ها) پیدا میشوند که از اعتماد جمعی، به خیرخواهانه ترین و کثیف ترین شیوه، سواستفاده میکنند. از مبصر کلاس گرفته تا سر گروه تیم ورزشی تا ارشد پادگان تا فرمانده یا رهبر و هر چه دیگر. حالا همه ی اینها را گفتم تا یک اتفاق که هفته ی پیش برایم افتاده را تعریف کنم.
در محل کار من، از در ورودی تا جلوی ساختمان اداره مان را با یک مینی بوس میرویم که حدودا، ده دقیقه راه است. راننده ی مینی بوس یک مرد خنده رو و بی آزار است که انگار خیلی دوست دارد هنگام رانندگی، به موسیقی مورد علاقه اش گوش دهد. از همین موزیکهای شاد مینی بوسی و به نظر میرسد که دلش میخواهد ما را نیز، در همین مسیر کوتاه، با موزیکش شاد کند. هر چند که انتخابهایش، مورد علاقه ی من نیستند ولی دمش گرم، دمش خیلی گرم، کارش درسته.
یک از همکاران ما، بسیجی لاشخوریست که اعتبار فراوانی در محیط پر از کثافت اطرافش دارد. من در این چند سال همکاریم با این آشغال، به جز سلامی از سر اجبار، هیچ ارتباطی نداشته ام. یکبار همان اوایل که سر کار آمده بودم، خواست با من شوخی کارمند وار کند، همانطور که با بقیه ولی من چنان مثل سگ پاچه گیر، رفتار کردم که دیگر، طرفم نیامد.
یکی از همین روزها که راننده ی مینی بوس، نواری گذاشته بود و برای خودش حال میکرد، این مردک بسیجی، آمد بالا و از راننده خواست تا یک موزیک مجاز بگذارد. راننده ی دربه در، صدای موزیکش را خفه کرد. خب ترسیده بود. میدانست که ممکن است شغلش را از دست بدهد. من در حالت بهت و حیرت بودم که مگر هنوز هم اینچنین است؟ مگر هنوز بعد از سی سال جنایت، چنین تعهدهایی نسبت به این حکومت، وجود دارد؟ به بسیجیه گفتم: کسی مرده؟ شاکی شد و جوابم را داد که، ما به چیزهایی عقیده داریم و از این حرفها که انگار فقط خودشان، به چیزهایی اعتقاد دارند و کم کم، بحث بالا گرفت و من، او را عقب افتاده، خطاب کردم و گفت: منکه مودبانه خواهش کردم، پاسخ دادم: آنزمان که زورتان بیشتر میرسید، با قنداق تفنگ، دستگاه پخش ماشین مردم را خرد میکردید و حالا که پشم و پیلتان ریخته، خواهش میکنید.
کمی صدایمان بالا رفت ولی فحش ندادیم تا کار به زد و خورد نکشد گرچه آمادگی کشتنش را داشتم. بقیه ی سرنشینان مینی بوس، همکاران، مشتی لال مادر زاد. تمام راه را جر و بحث کردیم تا آخرش گفتم: فعلا که حکومت و قدرت، دست شماست، کاریش نمیشود کرد، شاید هم روزی نوبت ما برسد. ناراحت شد و گفت که ارتباطی ندارد و من گفتم که البته خیلی هم ارتباط دارد. رسیدیم و پیاده شدیم، تمام.
ایستاده بودم که همکاران لالمونی گرفته ام، با لبخند و در حالیکه کله هایشان را مانند کدو تنبلهای آویزان در برابر باد، تکان میدادند، یکی یکی آمدند و حرفهایی از این قبیل که -دمت گرم، پوزش رو زدی. یا اینکه -منهم میخواستم دهنش رو سرویس کنم. یا –وای، فردا میره حراست، اخراجت میکنن. یا –ولشون کن اینها رو که میشناسی چقدر پستن. و از این قبیل چرندیات که حالم را بهم زدند از این همه انسانیت که از وجودشان فوران میکرد. اینهمه که با من موافق بودند، چرا یکنفر صدایش درنیامد؟ اینهایی که پشت سر بسیجیه، فحش میدادند، چرا جلویش خفه خون گرفته بودند؟
فردایش جالب بود، لبخندهای رضایت آمیز تعدادی که دیروز در مینی بوس، حضور نداشتند و خبر به گوششان رسیده بود ولی انگار میترسیدند که تاییدم کنند. بسیجیه هم با مینی بوس نیامد و چند روزی، سلامش را جواب ندادم تا اینکه جلوی رییسمان، دستش را برای دست دادن دراز کرد و نشد رد کنم. خب، آخرش فهمید که کارش درست نبوده ولی من که نمیبخشمش. آیا میتوانیم اینها را ببخشیم؟
اینهم در نوع خودش، جنایت بود. ولی بدتر از هر چیز، آن جمع خاموش بودند که با سکوت ناخواسته شان، به نفع او رفتار کردند. این یک نمونه ی خیلی کوچک از رفتارهای ماست. سکوتها و ترسهای نابجا، انگار واقعا تشخیص نمیدهیم که گاهی هم باید حرفی بزنیم، مقابله کنیم. اسمش بی غیرتیست؟ پخمه گیست؟ هر چه. رفتار گوساله وار. البته لازم است که از تمام گوساله های دنیا، معذرت خواهی کنم.
من از عملیات قهرمانانه، صحبت نمیکنم. جایی که سرمان به باد برود یا حتی موقعیتمان به خطر بیفتد، همان بهتر که سکوت کنیم. ولی جلوی یک بسیجی ریقو که دیگر نباید کم آورد. وقتی یکبار جلویش بایستیم، حساب دستش میاید و دیگر گه خوری نمیکند. همین حالت را میتوان در سطح کلی یک کشور هم دید. سکوت بیش از حد، سکوت احمقانه در حدی که نفهم، فرضمان کرده اند که البته هستیم. هیچ شکی در این نیست.
پس تقصیر خودمان هم هست، خیلی. و نیاز به توضیح زیادی هم ندارد. همین نمونه ی کوچک، کافیست
اشک مصنوعی، یک جور دارو برای کسانی مثل من است که مشکل خشکی چشم دارند، یعنی غدد اشکی، خسیس اند و کم ترشح میکنند. روزی چند بار باید از اشک مصنوعی استفاده کنم تا چشمهام دچار خشکی و سوزش و عواقب بعدیش نشه.
یادم نیست که آخرین بار، کی گریه کردم و چرا. اینکار برایم خیلی سخت شده ولی گاهی توی تنهایی سعی میکنم، موقع تماشای صحنه هایی از فیلمها، گریه کنم که البته موفق نمیشوم. بُغضی میاید و هنوز نیامده، ته میکشد. احتمالا از نظر علمی، این هیچ ربطی به خشکی چشم من ندارد که شاید هم داشته باشد. معضل نداشتن لطافت وجودیست.
دلخوشم به اینکه میدانم چه شد تا اینچنین شد. جامعه و بخصوص، جامعه ی شدیدا مردسالار ما، بواسطه ی سنتهایش، گریه را برای مرد، بد میداند. تصویر اسطوره ای که از مرد ترسیم شده، با گریه خدشه دار میشود و جامعه، تاب چنین چیزی را ندارد. مرد فقط در عزا داریهایی که همه میگریند، حق گریه دارد آنهم اگر نگرید که چه بهتر، چه مردتر.
و کجا سراغ دارید در این جهان لعنتی که اینگونه نباشد؟ از همان کودکی، خواستند که گریه را برایم ممنوع کنند و من گریستم و فرمان نبردم تا اینکه زندگی، اینکار را کرد. در زندگی اجتماعی، مرد شدم. همان مرد سنتی و مزخرفی که همه هستند. همانی که خودش نیست. اصلا خودی ندارد که باشد.
گریه همچون خنده، طبیعیترین حق من است و هر کسی. نمادین ترین ابزارهای انتقال احساساتم هستند که بدون آنها چندان شباهتی با آدمیزاد ندارم. ولی هر چقدر هم که سعی کنیم با الگوهای اجتماعی، مطابق نباشیم، اثر خودشان را در دراز مدت میگذارند، شاید چند سال پیش، برایم راحتتر بود که بی توجه باشم به این الگوهای لعنتی ولی الان که دارم کار میکنم و با اجتماع مراوده ی بیشتری دارم، دیگر سخت است. همانطور که نان درآوردن، سخت است. همانطور که مرد شدن، سخت است.
- اگر زنی را دوست داری و میخواهی، دوستت داشته باشد؛ هیچگاه در حضورش گریه نکن. این از مسلم ترین و نفرت انگیز ترین و غیر انسانی ترین حقایق است. و من در گذشته، بارها این را تجربه کرده ام.
این یک قرارداد کثیف بین زنهاست که نمیتوانند به مردی که گریه میکند یا زیاد میخندد، اعتماد کنند و دل ببندند. شاید هم حق با زنهاست. مردی که گریه میکند، هنوز مرد نشده. ولی ظالمانه است که گریه را حق انحصاری خود میدانند.
دلم میخواد با سر بکوبم وسط این مونیتور بیست و دو اینچ. الان دلم میخواد خرخره اش را بجوم تا بتونم جان کندنش را به آرامی تماشا کنم؛ اون دختری که اولین بار بهم گفت: مرد باید خشن باشه. انگار حق با نیچه بود: (وقتی به سراغ یک زن میروی، شلاق را فراموش نکن). ناگزیرم از نفرت بخاطر ترس از عشق. ترس از عشق به موجودی که اینچنین ویرانگر است.
آی کثافت، من آدمم. آدمم . . . این سه نقطه یعنی تمام فحشهایی که بلدم و بلد نیستم
اینقدر عصبانی شدم که فعلا نمیتونم این متن رو ادامه بدم. بقیه اش باشه برای فراغتی دیگر
گربه ی فرا گربه (قسمت دوم)
مطمئنم که الان بعضیها تصور میکنند این گربه ی فرا گربه، قسمت دوم همین متن بالاییست. یعنی قسمت دوم متن اشک مصنوعی، خنده ی مصنوعی. آره؟ اینطوریه؟ نه بابا، از بشریت ناامیدم نکنید، این قسمت اولش در پست قبلی بود. امیدوارم که متوجه شده باشید و در غیر اینصورت هم، تفاوت چندانی نمیکند. چونکه چندان مهم نیست.
دیده ایم که برای گربه ها، اهمیتی ندارد که مثلا کفش پوشیدن ما را تماشا کنند یا حتی غذا خوردنمان را، آنها الگوهای زندگی خاص خودشان را دارند که همان برای بقایشان کافیست ولی من گربه ای را میشناسم که خیلی وقتها به کارهای ما انسانها، به رفتارها و حرکاتمان، خیره خیره و با حالتی که نوعی فهم در آن هست، مینگرد. روی دیوار مینشیند و به برادرم که دارد ماشینش را در حیاط، پارک میکند یا به من که دارم گلدانها را آب میدهم، نگاه میکند. در نگاهش،هم سوال هست و کنجکاوی و هم نوعی تعجب گربه ای که انگار میگوید: انسانها چرا اینهمه کار میکنند؟ چرا آسودگی و آسایش ندارند؟
او یک گربه ی ماده ی سیاه و سفید است که با چشمان گیرا، هیکل گنده و نگاه خیره اش، من را به یاد افسانه های سرخپوستان میندازد و با دیدنش، نظریه ی تناسخ، برایم قابل هضم تر میگردد. جالب اینکه مانند بقیه ی گربه ها، زیاد ترسو نیست. وقتی روی دیوار باشد و بداند که دست کسی بهش نمیرسد، با خیال راحت از جایش جم نمیخورد و با حالتی مغرور، نگاه میکند. تا بحال، او را هراسان یا در حال فرار و دویدن سریع و بی حال و بی رمق یا کثیف و نامرتب ندیده ام. او یک گربه ی فرا گربه ای است
- در مورد پست قبلی، کمی دچار عذاب وجدان شدم. اینکه اینقدر سبک و کم مایه نوشته ام و هر بار که اومدم و نظرات دوستان را دیدم، خجالت زده شدم. مثل یک عادت بد میمونه. اولش به بهانه ی خراب شدن کامپیوتر، دیر به دیر، آپ میکنی و بعد بدون هیچ بهانه ای، باز هم دیر به دیر، آپ میکنی و قضیه فقط تنبلیه، همین. کمی بعدتر، حسابی پر رو میشی و میای، چرت و پرت مینویسی و وقتی میبینی همچنان، خواننده داری، پر روتر میشی و چرند تر مینویسی. کل ماجرا اینجوریه. اینجوریه که دیگه کم کم، حال نمیده وبلاگ نویسی. خارج شدن از قاعده، بیخیالی نسبت به وسواس، تنبلی
قصد ندارم که بیخودی به خودم سخت بگیرم، اینها فراز و نشیبهای یه وبلاگه، هیولا که نیستیم.
- (نفرت از کسی که توی ذهنته، فرق میکنه با وقتی که میبینیش)
این جمله رو توی یک فیلم شنیدم به نام (مرد دهم) فیلمه زیاد مالی نبود ولی این جمله، توی مخم ثبت شد. انگار یکی از جملات اساسی زندگیم شده. چیزیه که شدیدا مطابق با واقعیت زندگیمه
- گربه ی فرا گربه (قسمت اول)
امروز، یکی از همکارانم با قیافه ای لیم و نیشی تا بنا گوش باز، با آن کله ی کچلش، اومد توی اتاقم و گفت: یه بچه گربه نمیخوای؟
فکر کردم داره شوخی میکنه ولی انگار چند ماه پیش با پدرش، یه بچه گربه ی شیر خوار، پیدا کرده بودند که توی کوچه گم شده بوده و مدتی ازش نگهداری کرده اند و حالا که بزرگتر شده، خیلی شیطنت میکند. یک پیرمرد و پیرزن مریض هم با پسر کچلشان که روزی دوازده ساعت، سر کار است، توان رسیدن به بچه گربه را ندارند. تحت تاثیر قرار گرفتم و دلم میخواست کله ی کچل و پر محبتش را ببوسم ولی حیف که من نمیتوانم بچه گربه داشته باشم. در خانه ی پدر و مادرم، زندگی میکنم و پدرم از گربه ها بیزار است. وقت کافی و فضای مناسب برای نگهداری از گربه را نیز ندارم.
قبلا با یک گربه ی ماده ی سیاه و سفید دوست بودم که بعد از چند سال قرزدنهای مداوم پدرم، مجبور شدم، ردش کنم بره. وقتهایی که خانه نبودم، پدرم میزدش. بهتر شد که رفت دنبال زندگی خودش، هنوز گاهی وقتها توی کوچه های محل میبینمش که بهم محل نمیذاره ولی از نگاهش میفهمم که منو میشناسه. تا پارسال، هر وقت که بچه دار میشد، بچه هاشو میاورد و به من نشون میداد. هنوز گاهی روزها میاد خونمون ولی وقتیکه بهش غذا میدم، نمیخوره، انگار یه حس نوستالژی گربه ای، وادارش میکنه که بیاد و سر بزنه. بار اول که بچه هاشو آورده بود، من فکر کردم گشنشونه که اومده ولی هیچی نخورد، مثل یه خانم زیبا و با شکوه، نشسته بود کنارم و با هم، بچه هاشو تماشا میکردیم که چه شیرین بودند و باهوش و دوست داشتنی. حالت چشمهاشو توی اون روز، هیچوقت فراموش نمیکنم. بک جور مهربانی و شعور گربه وار در آنها بود.
حیوانات به تمام معنی، در لحظه زندگی میکنند. بگذریم از رفتارهای حیواناتی همچون بعضی از سنجابها یا سگها که غذایشان را جایی پنهان میکنند برای آینده ای نزدیک. منظور من از زندگی در لحظه، چیز دیگریست. مثلا حالتی که یک گربه ی ترسان و هراسان دارد در لحظه ای که توی یک جوی لجن افتاده و حسابی کثیف و گرسنه است و لحظه ای دیگر، همان گربه در حالیکه که کنار من نشسته و با فهم و محبت خاصی به بچه هایش مینگرد.
شاید تصور کنید که من دچار خرافات و موهومات هستم ولی تا خودتان تجربه نکنید، نمیفهمید. چین تجربیاتی، درک و محبت خاصی لازم دارد که در وجود هر کسی نیست. این اوج حماقت ماست که شعور حیوانات را با شعور خودمان مقایسه میکنیم. شعور آنها از جنسی دیگر است. شعور گربه وار، شعور سگ وار، شعور خر وار، خرگوش وار
تصورش را بکنید که یکی از اعضای خانواده ی گربه سانان، بعنی یکی از همتایان همان شیری که با شنیدن صدای نعره اش حتی در اسارت باغ وحش، مو بر تن آدم، سیخ میشود؛ اینجا پیش ما زندگی میکند و ما برایش دروغ ساخته ایم که دزد است و بی وفا و بی حیا. ما همتایان بوزینگان، کتکش میزنیم. چقدر بدبختیم ما. چقدر بی بهره ایم از درک و شعور
- ملاحضاتی بر رحلتش!!!
یادم نیست که چندم راهنمایی بودم ولی صبح بود و حسابی دیرم شده بود؛ از خیابان پر شیب قبل از مدرسه، با ناامیدی بالا میرفتم که با شنیدن صدای دویدن یک نفر، برگشتم؛ همکلاسیم بود که خندان، فریاد میزد: خ . . . مرد، خ . . . مرد.
خوشحالیم در آن لحظه، غیر قابل وصف بود. بیش از هر چیز یادم هست که فریاد زدم: آخ جون، پس شکلات ارزون میشه و با آن انرژی و شوقی که از شنیدن آن خبر، تمام وجودم را فرا گرفته بود، با همکلاسیم به طرف مدرسه دویدیم. ای کاش شکلات ارزان شده بود. یعنی روزی میرسه که شکلات ارزون بشه؟
- هر وقت که دچار مشکل یا ناراحتی میشوم؛ تصور میکنم که بازگو کردن مشکلم با یک دوست، راه حل خوبی باشد. شاید بخاطر تخلیه ی بار روانی بوسیله ی صحبت کردن یا نیاز به دلگرمی ولی در این مواقع، به جز نکوهش، هیچ چیز نصیبم نمیشود. انگار که به دیگران فرصتی داده باشی تا برتری جوییها و نفرتهایشان را سرت خالی کنند. بحث کمک کردن و کمک خواستن نیست. هر گاه نیاز به کمک کسی داشته باشم، مستقیم میروم و میگویم. ولی گاهی فقط بیان یک مشکل در چند جمله در حضور یک دوست، بالاترین چیزیست که میخواهیم و اینکه او آرام باشد و همراه
شاید اشتباه از من است. شاید لازم است که از پیش تعیین کنم که نیازی به نصیحت و نکوهش ندارم و بدین گونه، شنونده را در معذورتهایی آزار دهنده قرار دهم. شاید اصلا لازم است خفقان بگیرم و هیچ نگویم. احتمالا اینطوری بهتره، آسیب کمتری میبینم.
- در مورد نگهداری از پرندگان، میگویند که دست میخواهد، همچون شراب انداختن.
میگویند که کار هر کسی نیست. اینگونه نیست که تنها مراقبت و غذای خوب و توجه، کافی باشد. باید اینکاره باشیم ولی من که اینکاره نبودم. هر چه پرنده آوردم، مردند. پرندگان زخمی، بال شکسته، شل یا جوجه های گمشده، هیچکدام نماندند. برای همین هیچگاه آرزویم را در پروراندن یک جوجه کلاغ، برنیاوردم
- حشرات، زیادی کوچکند و حرکاتشان، نمود چندانی ندارد. توجه و حوصله ی بسیار میخواهد که در رفتارهای آنها، جستجو کنیم ولی شکی نیست که سرشار از لحظاتی زیبا و بدیع اند، همچون نگاه محبت آمیز عنکبوتی به توده ی تخمهایش، احساس پر از لذت مگسی که کپه ای مدفوع یافته، خشم مورچه هایی که به غریبه ای متجاوز، حمله میکنند، لحظه ی شکار یک رتیل، جان کندنهای یک پروانه ی اسیر در بطری، پرواز ناشیانه و مستانه ی یک سوسک.
گرچه بخاطر آن پوسته ی سخت کیتینی که تمام بدنشان را پوشانده، چیزی از تغییر حالات چهره شان نمیشود دید ولی تعدد دست و پاها، پوزیشنهای مختلف اندام و حرکات سریعشان در رفتارهای مختلف، بسیار گویا و اغراق آمیز است. شاید یکی از دلایلی که به راحتی، آنها را میکشیم، همین است. درد و رنجشان را درک نمیکنیم. مرگشان نمود چندانی برایمان ندارد. نمیتوانیم درد را در چهره شان ببینیم. دست و پا میزنند و صدای خرد شدن و ترکیدن پوسته ی سختشان، برای بعضیها، لذتی سادیسم وار دارد.
برای مطالعه ای تجربی، حسی در مورد حشرات، باید آنها را جداگانه مورد بررسی قرار دهیم، مثلا قاب بالان، شامل سوسکها، گاهی رفتارهای تهدید کننده دارند. ولی مهمتر از همه چیز، بررسی حشرات، علاقه و حوصله ی بسیار میخواهد و نهراسیدن از اینکه، شما را دیوانه یا کودک، خطاب کنند و مسخره شوید، بخاطر ساعتها وقت صرف کردن و تماشای رفتارهای حشرات، هر چند که به لذتش می ارزد. زیرا تجربه ی متفاوتیست از درک زیباییها
- این مدت، کامپیوترم خراب بود و نتونستم وبلاگ رو آپ کنم. نگرانش بودم و دلتنگ و کمی خشنود و آسوده از دغدغه های وبلاگ نویسی. متاسفانه نتونستم بیام و هیچ وبلاگی رو بخونم
- وقتی درست بهش فکر میکنم، میبینم که هیچوقت دلم نمیخواسته، به جز این چیزی که هستم، چیز یا کس دیگری باشم. گاهی وقتی افسرده یا عصبانیم، شاید دلم بخواهد یک پسر خوش تیپ و سبک سر یا یک دختر خوشگل و ملوس یا یک یوزپلنگ یا کرگدن سفید یا لاک پشت دریایی باشم ولی این فقط لحظه ای گذراست و واقعا نمیخواسته ام چیزی جز این را، با همین تیپ و قیافه، همین هیبت و کله ی کچل که از کودکی، آرزویش را داشتم.
نه به این خاطر که تصور کنم موجود ایده آلی هستم و احساس برتری داشته باشم. این یه جور، دوست داشتن نابه، خیلی ناب. که زیاد توجیه پذیر نیست. جریانیه که از کودکیم شروع شده و تا به اینجا و الان، ادامه پیدا کرده. یه جور خود شیفتگیه. چیزیکه که بهش ایمان دارم.
فکر کنم، بیشتر افراد چنین حسی رو داشته باشن و فقط تعداد کمی از آدمهای همیشه افسرده و ناراضی مسلک هستند که به حسرت عادت دارند. حسرت چیز دیگری بودن
- یه مارمولک توی بالکن خونه ی ما هست که خیلی وقته توی ظرف غذای پرنده هام، زندگی میکنه. نسبتا بزرگه و پوست خیلی شفافی داره. مدتی ندیده بودمش و نگران بودم از اینکه شاید، پدرم کشته باشدش ولی امروز که یکهو از ظرف غذا، پرید بیرون؛ خیالم راحت شد. این چرندیات عوامانه، که میگن؛ مارمولک، سیانور داره؛ مزخرفه. این موجود دوست داشتنی، بسیار مفید و قابل احترامه و وجودش هیچ ضرری نداره. با توجه به عمر طولانی و تحمل عجیبش به بی غذایی و اینکه، ما با یک خزنده ی کوچولو و اسرار آمیز، طرفیم؛ واقعا قابل ستایشه. همخانه بودن با پسر عموی دایناسورها، افتخار بزرگیه.
پارسال توی اتاقم، چند تا عنکبوت بودن که انگار مهاجرت کردن. کمی برایم سخت بود که هر روز براشون مگس بگیرم. بچه که بودم، پدرم خانه ی عنکبوتهامو خراب میکرد و می انداخت تقصیر گربه ها، منکه باور نمیکردم ولی کاری هم از دستم برنمیومد.
یکی از افتخارات زندگیم، اینه که به مدت دو سال، توی اتاقم، یک کندوی زنبور بود و زنبورها از پنجره ی باز اتاقم، رفت و آمد میکردند (از همین زنبورهای زرد معمولی) و بعضی وقتها، برایشان گوشت یا عسل میگذاشتم. صبحها که میخواستم از خواب بیدار بشم، بالای سرم میچرخیدند و شاید باورتان نشود که در این دو سال، یکبار هم مرا نیش نزدند. نمیدونم چرا رفتند.
یه همسایه ی عوضی داریم که کچله و در خانه ی زنبورها رو گچ میگیره. زنبورهای گاوی (اینهایی که خیلی درشتند)، هر سال، توی یک شکاف دیوار بین خانه ی ما و این همسایه، زیر خانه ی گنجشکها، زندگی میکنند. پارسال که همسایه ی کچل ما، در خانه ی زنبورها را گچ گرفته بود؛ من پنجره ی اتاقم را باز گذاشتم که زنبورهای بی پناه و هراسان، بیان تو و استراحت کنن. هوا که تاریک شده بود، دیگه همشون اومده بودن توی اتاق، درها رو بستم و لخت لخت، بدون اینکه چیزی رویم بیندازم، گرفتم خوابیدم. توی یک حالت خلسه واری بودم، ظرف عسل هم برایشان گذاشته بودم. با حماقت خاصی، تصور میکردم که میتوانم زنده نگه شان دارم تا فردا صبح بروند دنبال یک خانه ی جدید. زنبورها خیلی عصبانی و آشفته بودند ولی مطمئن بودم میفهمند که من بهشان پناه داده ام. اتاق پر از زنبورهای درشتی بود که با خاموش شدن چراغ، توی حباب لوستر یا پشت پنجره، خوابیدند. صبح که بیدار شدم، تعداد کمی شان زنده بودند و زنده ها هم، نیمه جان، کف اتاق ولو بودند. تا ظهر، همه مردند. اصلا سراغ ظرف عسل نرفته بودند. اتاق پر از جسد زنبور بود و مدت زیادی طول کشید که همه را جمع کردم، توی تمام سوراخ سنبه ها رفته بودند. در هر صورت میمردند، بدون خانه، بدون ملکه. هیچ کاری نمیشد برایشان کرد.
این همسایه ی کچل ما، از آنهاییست که هیچوقت از مردنش ناراحت نخواهم شد

وارد بانک که شد؛ کمی شلوغ بود. مثل سر در گم ها، به اطراف نگاه میکرد. توی خونه، حسابی تمرین کرده بود که چطور شروع کنه ولی حالا انگار همشو یادش رفته بود. انتظار داشت که همه توی صف ایستاده باشن ولی مشتریها روی صندلیها، ردیف نشسته بودند.
صدایی از بلندگو پخش شد: شماره ی هشتاد و هفت به باجه ی دو.
تا به حال چنین بانکی ندیده بود. حسابی گیج شده بود. مردی جوان وارد بانک شد که از سر و وضعش پیدا بود، پولداره. مرد جوان را زیر نظر گرفت که مستقیم به طرف دستگاهی رفت و دکمه ای بزرگ و قرمز رنگ را فشار داد و یک کاغذ از دستگاه خارج شد. مرد جوان به کاغذ که شماره ای روی آن نوشته شده بود؛ نگاهی انداخت و بدون اینکه به کسی توجه کند، گوشه ای نشست.
به تقلید از مرد جوان، به سرعت به طرف دستگاه قبض رفت و دکمه ی قرمز را فشار داد، اتفاقی نیافتاد. نکند دستگاه خراب شده؟ عجب بدشانسی. فکر کرد که بهتره اصلا بره سراغ یک بانک دیگه. به کارمندی که پشت یکی از باجه ها نشسته بود گفت: آقا ببخشید، این دستگاه خرابه؟
کارمند با بی اعتنایی جواب داد: شاید کاغذش تموم شده و یک رول کاغذ برداشت و دستگاه را راه انداخت. بفرمایید درست شد، شماره تون رو بگیرید.
با دستپاچه گی، قبض اش را گرفت. شماره ی نود و پنج. فکر میکرد که خیلی شبیه سارقان بانک شده. میترسید بهش شک کنن. نکنه یک نفر، بشناسدش. برای خرید سیگار، از بانک خارج شد. همچنان نگران بود؛ ممکنه حالا فکر کنن که منتظر همدستاشه ولی اون که همدستی نداشت. تنهایی اومده بود بانک رو بزنه. سیگارش رو کشید و سعی میکرد ایستادنش بیرون از بانک، عادی جلوه کنه. داشت تمرین میکرد که با شنیدن شماره ی قبضش از بلندگو، بره و با خونسردی، بانک رو بزنه. این چندمین بارش بود که میخواست بانک بزنه؟ از بچه گی این کارو دوست داشت. دلش میخواست که عکس خودش رو به عنوان یک سارق حرفه ای در روزنامه ها ببینه. مطمئن بود که ایندفعه، موفق میشه.
برگشت و مثل بقیه، روی صندلی نشست. یک زن با بچه ی کوچکش، چپ چپ بهش نگاه میکرد. فکر کرد که در صورت لزوم ، اینها رو میتونه گروگان بگیره.کمی بعد.
شماره ی نود و پنج به باجه ی سه. هول هولکی از جاش بلند شد، اطراف رو نگاهی انداخت و به سمت باجه رفت.
کارمند: بفرمایید آقا
- ببخشید، من اومدم بانک رو بزنم. هر چی پول دارید، رد کنید بیاد
کارمند بانک با تعجب، براندازش کرد و پس از مکثی طولانی، با نیشخندی بر لب، گفت: باجه رو اشتباهی اومدید. باید برید باجه ی چهار و با صدایی بلند، طوریکه همه بشنوند و در حالیکه خنده اش گرفته بود، رو به کارمند باجه ی چهار گفت: این آقا اومدن بانک رو بزنن، لطفا کارشون رو راه بیندازین.
همه برگشته بودند و بهش نگاه میکردند. چند نفر پچ پچ کنان، میخندیدند.
حس کرد که او را جدی نگرفته اند، لازم بود که خودی نشان دهد. فریاد زد:- زود باشین، هر چی پول هست، بدین بیاد. من با کسی شوخی ندارم
کارمند باجه ی چهار از پست پیشخوان، خارج شد و گفت: آقا چه خبره؟ بیایید اینجا. پول درشت میخواهید؟ ببینید باید مثل بقیه ی مشتریها، آرام باشید تا کارتان انجام شود.
در همین حین، کارمند قبلی مشغول صحبت با تلفن بود: بله. لطفا سریعتر بیایید. انگار دیوونه س. باشه. به تیمارستان هم خبر میدیم. ممنون
حالا رییس بانک آمده بود پشت باجه و به آرامی داشت دسته های پول را میشمرد. کارمندها و مشتریان، کارشان را رها کرده بودند و نگاهش میکردند. برایش چایی آورده بودند و او لم داده بود روی صندلی و سرخوش از اینکه، چقدر بهش توجه میکنند.
در رویای کارهایی بود که میتوانست با این پولها، انجام دهد. قبل از هر چیز، میرفت کله ی کچلش را درست میکرد و بعد، زن میگرفت.
صدای آژیر ماشین پلیس، شنیده شد. تقریبا همه داشتند با صدای بلند، میخندیدند.
پلیسها که وارد شدند، باز هم صدای آژیر میامد، آمبولانس تیمارستان بود. توی آمبولانس، دکتر، رو به پرستار: فکر کنم همونه که چند وقت پیش از تیمارستان فرار کرد. یادته؟ همش از سرقت بانک حرف میزد
این پستم، کمی طولانیه ولی امیدوارم که دوستان، حوصله ی خوندنش رو داشته باشن، چون برام مهمه
نکته ی اول:
دیروز با خانواده، رفته بودیم قمصر کاشان، شلوغ بود و گرم. برادرم که راننده گی میکرد؛ به تازگی یک دوست دختر پیدا کرده ولی نمیدونم این دختره چیه که داداشم رو بد جوری هوایی کرده. شب قبلش، برادرم تا سه نیمه شب داشت باهاش لاس میزد.
حالا قصد شرح پیک نیک را ندارم. قبل از ناهار، برادرم تلفنی با دختره قرار گذاشت و در راه برگشت، حسابی عجله داشت و خیلی تند و خطرناک، رانندگی میکرد. پدر و مادرم هم داخل ماشین بودند و مادرم به گفته ی خودش در تمام مسیر، به خاطر رانندگی وحشیانه ی برادرم، بدنش میلرزیده. پدرم که جلو نشسته بود، گاهی بهش اشاره میکرد که آرامتر رانندگی کند ولی با بزرگواری خاصی، در عین نگرانیش، حواسش بود که اعصاب برادرم را تحریک نکند و بهش گیر ندهد. مادرم نیز هیچ نمیگفت و خیره شده بود به عقربه ی کیلومتر شمار که از صد و سی، پایینتر نمیامد. ما با اطمینان کامل و درک متقابل از اینکه برادرمان کار مهمی دارد، سکوت کرده بودیم.
دیگر هوا تاریک شده بود برای هر سبقت برادرم، نفسمان در سینه حبس میشد، نزدیکای اصفهان، یک کامیون جلوی ما بود که با سرعت، در لاین سبقت حرکت میکرد و به هیچکس راه نمیداد. برادرم که همه ی ماشینها را پشت سر گذاشته بود، قصد داشت از تریلی هم سبقت بگیرد.
هیبت تریلی با آن سرعت و سروصدایش، بدجوری ترسناک بود. توی اتوبان شلوغ، با صد و پنجاه تا سرعت میرفت. یک باریکه راه کوچک به اندازه ای که برادرم خود را به سمت چپ تریلی بکشد، باز شد و ما با فاصله ای چند سانتیمتری از تریلی و گارد کنار جاده، قرار گرفتیم. راه بسیار تنگی بود و لازم بود که تریلی راه را برایمان باز کند. برادرم بوق زد. راننده ی تریلی با شنیدن بوق، به جای اینکه راه را باز کند، ماشین را به سمت چپ داد و به ما برخورد کرد و مماس با ما حرکت میکرد. مرگ را حس کردم. خفقان گرفته بودیم. بوی شدید لاستیک سوخته میامد. برادرم سرعت را کم کرد تا تریلی بگذرد. بقیه ی ماجرا در تعقیب و گریزهایی پر از ترس و خشم گذشت و تماس گرفتن من با پلیسی که نیم ساعت بعد آمد و تریلی که به راحتی فرار کرد.
فقط کمی شانس و البته تسلط برادرم به رانندگی، باعث زنده ماندمان شد. تریلی یک تانکر سفید بود به شماره ی 474ع18- ایران 63 که پشتش نوشته بود، بعثت شیمی. یکی از قاتلان جاده ها بود که شاید تا حالا خیلیها را به این روش کشته باشد. اینها بیمه اند و بیمه، همه ی خسارت را میدهد و هیچ مدرکی هم برای اثبات قتل عمد، وجود ندارد. ما شکایت کردیم ولی شاید هیچگاه گیر نیافتد در صورت دستگیر شدن هم، کافیست که خسارت ماشین ما را به راحتی بدهد و برود. چند سال پیش، من با یکی از همینها تصادف کردم که در آن تصادف 8 نفر کشته شدند و 12 نفر زخمی و من در میان مصدومین، کمترین صدمه را دیده بودم. ما حتی جناب راننده را ندیدیم که ازش بپرسیم، چه مرگش بوده. به راحتی با بیمه اش، همه ی دیه ها و خسارات را داد و حتما هنوز در جاده ها مشغول کشت و کشتار است. این آدم دیشبی، یک روانی بود یا نمیدانم چه ولی اگر برادرم احتیاط بیشتری کرده بود، چنین اتفاقی نمیافتاد، قبول دارم که در جاده های ایران، هر لحظه خطر مرگ وجود دارد ولی مطمئنا با احتیاط بیشتر، میتوان ریسک قضیه را کمتر کرد.
عمو مارکس
باور کنید، عمو مارکس راست میگه
نه، مارکس عموی من نیست. میگن عموی همه ی کارگران جهانه
نترس، بورژوازی؛ این یک شعر انقلابی نیست
فقط خواستم دور هم باشیم و بخندیم
ولی عمو مارکس، تکونم نده؛ اینجوری بیدارم نکن. آخه داشتم خواب خوشی میدیدم. تو قاطعانه حرفتو زدی ولی هنوز لبخند من محو نشده گرچه کمی چین بین ابروانم افتاد
بعضی میگن: تو آخرین پیامبر بودی و بعضی، تو را نابود کننده ی آخرین امید های بشر، برای برقراری آزادی و برابری میدانند
ولی اگه یه روز از من پرسیدن، چرا شاعر شدی؛ میگم چون بیشتر از این، پولم نمیرسید
فقط به خاطر تو، عمو مارکس
. . . . . . . . .
چند وقت پیش، این بالایی رو نوشتم و دیدم که بهتره بچسبونمش به این متن.
از نظر داداشم، من دچار انقلاب شده ام، یک انقلاب اقتصادی. چند روز پیش که برای تهیه ی یک دارو از جهت مادرم، به داروخانه رفتم؛ قیمت یک بسته قرص، از سی و سه هزار تومان به چهل و دو هزار تومان رسیده بود، این گرانی ناگهانی، برق از کله ی کچل من پراند و براستی شوکه شدم.
واقعا با تمام وجودم، گرانی را حس کردم. قبلا نسبت به این تورم، بی اعتنا بودم و سعی میکردم که خود را درگیر ذهنیتش نکنم تا کمی آسوده تر باشم، ولخرجی میکردم و گلایه های عمومی از گرانی را به غرغر کردنهای عمومی مردم، ربط میدادم. از آنجایی که از مال و سرمایه، هیچ ندارم و دنبال داشتنش هم، نبوده ام، نه حرص میزنم و نه در فکر گرانی و تورم بودم ولی انگار دیگر وضعیت فرق میکند، دیگر شوخی بردار نیست. به فکر پس انداز و شغل دوم افتادم. سیگار ارزان خواهم کشید و بیرون از خانه، دیگر غیر از آب، چیزی نمیخورم. برای من که یک اصفهانی هستم، صرفه جویی، حسابگری و حتی خساست، اشکالی که ندارد، هیچ، بسیار لازم و ضروری هم هست.
هیچوقت از بحثهای سیاسی – اقتصادی که دلمشغولی پیرمردهاست، خوشم نمی آمده و حوصله اش را ندارم. توی این چند روز، به هیچ چیز دیگری غیر از گرانی، فکر نکرده ام. دچار استرس شده ام که چرا من هیچی ندارم و سرمایه دار نیستم؟ چرا اینقدر ولخرجی کرده ام؟
ولی فکرهای خوبی به سرم زده، مثلا دیگر سر کار، از دست ارباب رجوعها، عصبانی نمیشوم؛ سعی میکنم سر کارشان بگذارم و بخندم. مگر من چقدر حقوق میگیرم که عصبانی هم بشوم و بخواهم پول دوا و دکتر اعصاب بدهم؟
دیروز یکی از همسایه هایمان که مردی کچل و سرطان دار است را دیدم که از گرانی شاکی بود و نالان. او در جواب احوالپرسی، گفت: فکر نمیکنم کسی راضی و سرحال باشد
من گفتم: راضی که نه ولی سرحال اگر نباشیم؛ بیشتر ضرر میکنیم و از آن طرف باید پول دوا و دکتر اعصاب و فشار خون بدهیم. از حرفم خیلی خوشش آمد و مطمئنا تا الان، حرفهای مرا به عنوان مانیفست خودش، به خانواده و همکارانش ارائه داده.
جدی نگرانم که با این وضعیت، کار ما به کجا میکشد. درک نمیکنم که در شرایط فعلی، چطور است که بعضیها که سرمایه دار هم نیستند، با این مخارج بالا، ازدواج میکنند یا بچه دار میشوند یا عاشق میشوند یا اصلا چطور است که هنوز داریم زندگی میکنیم و زنده ایم؟
لعنت به این پینوشت: احتمالا الان یه آدم نکوهش گر، پیدا میشه و میگه: چقدر این کامپرور مسخره و بچه گانه فکر میکنه. چی بگم دیگه؟ تو که درک نمیکنی؛ نکوهشتو بکن و برو
لازمه که اعتراف کنم، اشتباه بزرگی بود که در ویرایش کامنتهای پست قبلی، آنگونه برخورد کردم. از فحاشی خودم پشیمان نیستم. از این ناراحتم که چرا بخاطر چنین کامنتی، اینچنین برافروختم؟ منکه برای چنین جدلهای احمقانه ای این وبلاگ را درست نکرده بودم، پس چرا خودم رو قاطی این حماقتها کردم؟ اگه قراره اینجا، همه چیز، نه چندان مهم باشه، پس چرا باید اینجوری رفتار کنم؟ امیدوارم که دیگه اینچنین عصبانی نشم
راستی، اینو ببینید، جالبه. البته احتمالا همتون قبلا دیدین. کلیک بنمایید (نارسیسم)
لازم دیدم که چند کلمه با آقایانی که خود را مغرور میپندارند و به غرور خود، افتخار میکنند، صحبت کنم البته این مسئله را تا حدودی میتوان به خانمها نیز، ربط داد ولی من نمیتوانم غرور زنها را درک کنم، چون زن نیستم.
اینچنین است که، خیلی از مردها در خیابان یا جاهای مختلف و کلا در مکانهای عمومی، زیاد به زنها نگاه نمیکنند. کاری به مذهبیون که جانماز آب میکشند، ندارم. منظور من آنهاییست که خود را مغرور میپندارند یا حتی در محیط کار یا مثلا دانشگاه، زیاد با زنان و دختران، گرم نمیگیرند و به نوعی، کلاس گذاشته و گاه حتی در پیش دوستانشان، اظهار انزجار از زنان میکنند.
جالب اینکه همین افراد، در صورت خوش تیپ بودن، مورد توجه بسیار قرار میگیرند و غرور ظاهری آنها، برای خیلیها جذاب است ولی آیا این غرور، واقعیست؟ آیا بخاطر ناتوانیمان در ایجاد ارتباط یا ضعفهایمان، خود را اینگونه نشان میدهیم؟ آیا میترسیم که با دیگران مرتبط شویم تا مبادا به ترسها و شخصیت مزخرف ما پی ببرند؟ آیا اعتماد به نفس کافی نداریم؟ یا همین توجه دیگران است که این غرور ظاهری را در ما تقویت میکند؟
مطمئن باشید که پشت این غرور، هیچ چیز عمیق و قدرتمندی نیست فقط ضعف است و ترس. کمی با خودمان رو راست باشیم. قبول دارم که در این زندگی و اجتماع مزخرف، مجبوریم که اینگونه رفتار کنیم.
میدانیم که این فرهنگ اجتماعی گند زده ی ماست که چنین عادات رفتاری ویرانگری را تقویت میکند ولی من که قصد و توان تغییر این فرهنگ کهن و پوسیده را ندارم، مینویسم تا زوری زده باشم در جهت توضیح چیزی که آزارم میدهد.
چه کسی فیلم یک شب با شاه را دیده؟ ماجرای عشق استر و خشایارشاه است، قبل از حمله ی او به یونان. اگر خشایار شاه را به عنوان نمونه ی یک مرد مغرور، تلقی کنیم؛ رفتار ظاهری او با استر (ملکه ی جوان و زیبا)، تفاوت بسیاری با احساسات واقعیش داشته. خشایار شاه در تنهاییش، وجود استر را میطلبیده ولی بخاطر نگهداشتن غرور پادشاهیش، مجبور بوده این تمایل را مخفی کند. بیایید سعی کنیم کمی، خشایار شاه را درک کنیم. کم حرفی نیستا، پادشاه نیمی از دنیا در آن روزگار با آن رسوم و سنن سنگین با آن همه شکوه و غرور، واقعا اینگونه بوده. شاید در تنهاییش گریه هم میکرده. اینها را که در تاریخ نگفته اند.
حالا ما نکبتها و جوجه ها را چه به خشایار شاه؟ این یک مثال بود برای روشن شدن قضیه. آیا یک مرد که در ظاهر، خود را مغرور نشان میدهد و این رفتار را تا حد کلاس گذاشتن، پیش میبرد؛ در تنهاییش هم اینگونه است؟ آیا در تنهاییش به زنان فکر نمیکند؟ آیا فیلم پورنو تماشا نمیکند؟ آیا با تصویر زنانی که در خیابان، لحظه ای دیده؛ خیالبافی نمیکند؟ آیا در حمام . . . ؟
بله اینجوریه. این غرور، در تنهایی وجود ندارد. نابود میشود. مسخره است، نه؟ چقدر بدبختیم
بهتر است که فریب این غرور های ظاهری را نخوریم. به غرور خود نیز افتخار نکنیم.
این نوع غرور، از مشخصات انسانهای تنهاییست که رنج بسیار میکشند.
یکی از دوستان میگفت: بیا و دیگر اینگونه ننویس؛ سبک نوشتنت را عوض کن. یه کم عشقولانه، جینگوله مستان، از سنبل و منگل بگو، از . . .
داشتم فکر میکردم که اصلا چی شد که من اومدم و این وبلاگ رو راه انداختم؟ دنبال چی بودم و به چی رسیدم؟ اون ذهنیتی که در آغاز داشتم، بدجور لگدمال شد. چه بهتر
الان مثل یه بازی شده برام. مثل سابق، احساس جدیت نمیکنم. انگار موظفم که بین پستهام، تاخیر نیندازم.
مسئله اینه که من دنبال یه چیز حقیقی بودم. یه چیز ملموس؛ یعنی چیزی که واقعا بتونم با انگشتهام لمسش کنم، احمقانه بود خیلی. الان توی خلا اون چیزی که دنبالش بودم، گیر افتادم و جالب اینکه، دیگه دنبال اون چیز نیستم. آخه اصلا چیزی نبود و نیست. آدرس رو عوضی اومده بودم. از بچگی همینطوری بود. مرتب گم میشدم انگار حس جهت یابیم، خوب کار نمیکنه.
ننوشتن، یه جور حماقته برام ولی گاهی با خودم میگم: آیا توانایی اینو داری که کتابی رو بنویسی و هیچکس اونو نخونه؟ یه متن، یه کتاب کوچولو که مکانی برای ارائه دادنش نباشه.
نظر دیگران، گاهی نوشتار رو مسموم میکنه گرچه ارتباط شیرینیه ولی هر چه از فضای متن، دور بشم و به عنوان یه آدم حقیقی، خودمو لوث کنم، ارزش کارم حتی برای خودم، کم میشه. اونوقته که دیگه، نوشتن معنی نداره.
مهمترین مسئله، نفرته، نفرت؛ که نباید از دستش داد. چیزی که فریب ظاهر رو از بین میبره و به موجودیت، عمق میده. یه نفرت کهنه، که بشه بهش تکیه کرد؛ باعث میشه که نفرتهای تر و تازه، وارد زندگی و ذهنت نشن. باعث میشه که ابله نشی و کمتر احساس حماقت کنی.
واقعیت اینه که ما همیشه تحت تاثیر قرار میگیریم، تحت تاثیر یک نگاه، یک جمله. چیزهایی که لحظه ای، ما رو به طرف خودشون میکشونن مثل یک وسوسه، و در میانه ی راه، قبل از اینکه چیزی حالیت بشه، غیب میشن، رهایت میکنند و سقوط، دردناکه. احساس شکست و بدتر از همه اینکه؛ آخه چند بار؟ آخه کی میفهمی؟ تا کی گول میخوری؟ با اینکه هر بار، از قبل، از ابتدای کار، به خاطر این تجربیات لعنتیم، پیش بینی میکنم ولی باز هم میگم: نه اینبار حواسم جمعه، زیاد جلو نمیرم، اصلا شاید اینبار، اونطوری نشه. امید الکی
اول خواستم خواهش کنم که در مورد این پست، الطافتان را مبذول نفرمایید که هر چه بگویید، احساس میکنم بهم توهین شده ولی بعد دیدم که، اونوقت میگید: اگه اینطوره، خوب محل نظر خواهی رو ببند. کاسه ی گداییت رو جمع کن. باشه میبندم
) قسمت آخر یا بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر)
- میگفتند: نوشتن این متن، مانند این است که بخواهی بگویی خیلی سرت میشود و میفهمی؛
آره من خیلی میفهمم خیلی خیلی زیاد. همانگونه که دیگران و هر کس به شیوه ی خودش
- گفتند: که مسائل را پیچیده جلوه داده ام؛
آنچه پیچیده است را باید پیچیده نشان داد ولی نباید پیچیده ترش کرد؛ ساده ترش هم نباید کرد زیرا که ساده کردن، یعنی حذف بعضی از موارد
- گفتند: متن دچار تناقض گویی و بی نظمی است؛
خب مگر این متن در باره ی چه چیزی بود؟ تناقض؟
(گاهی در جاهایی چیزهایی گفته ام که به نظر میرسد دیگر بر همگان واضح باشد؛ آری خیلی از این حرفها تکراری هستند و در صحنه های مختلف، پشت سر گذاشته شده اند و من نیز این را قبول دارم ولی ما در کشوری زندگی میکنیم که در آن، اسطوره ها احیا میشوند حتی زاده میشوند. همه ی حرکتها به سوی عقب است. ترس بیش از هر چیزی به چشم میخورد؛ بطالت مفیدترین سرگرمیست و همین چیزهایی که همه جا میشود دید ...)
آرزو، یه جمله ی خوب در تعریف این متنها گفت: باور را تحریک میکنند.
واقعا جا دارد که از جکی چان به خاطر تفسیر کامنتهای ارزشمندش، قدردانی کنم و همینطور از سوسن گرد با مزاحمتهایش.
همراهی دوستان مختلف با نظرهای نه چندان مهمشان، بسیار دلگرم کننده بود. جدی فکر نمیکردم تا آخر، همراه باشید بدون هیچ نکوهشی
از خوانده شدن این نوشته ها، احساس خوبی دارم و در پایانش، راضیم. سخت بود، اینگونه نوشتن و بی تفاوت بودن به آنچه بقیه میگویند. هر چند که نظر دیگران برایم بسیار مهم است ولی لازم بود که کار خودم را انجام دهم و نظرات را به خاطر بسپارم شاید به خاطر کسب یک تجربه، که به هیچ کاری نمیاید
(قسمت بعد از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر)
- اروس، پدید آورنده ی آن شور، یا به تعبیری، آن عشقیست که عالم را به کسب علم؛ حکیم را به جستجوی حکمت و نویسنده را به نوشتن وا میدارد و اروس، آن میلی است که مرد و زن به یکدیگر دارند (پس همه ی اینها یک چیز است)
- میگویند: بالزاک، تحت تاثیر زنها یا برای زنها مینوشت و بعضی که اعتقاد دارد همه همینطورند. به عقیده ی معترضان، نوشتن، امری متعالیست و از معنویات برمیخیزد (ما که آخر معنی این متعالی را نفهمیدیم) [ بیایید دست در دست هم به آنها بخندیم ]
اگر از آنها بپرسید معنی این حرفها چیست، چنان چرندیاتی تحویلتان میدهند که از سوال خود پشیمان خواهید شد
- حال مگر چه عیبی دارد اگر بتوان چیزی نوشت که در عین اطلاع رسانی یا بازکردن گره های کور و تاثیر گذاریهای مثبت جمعی، بشود با آن، دل زنی را بدست آورد و تن اش را به چنگ؟
شاید تضادی در میان باشد. تضاد میان حقیقت و عوامل موفقیت و پیروزی
همه میشود بدانند که هر کس چیزی را ارائه میدهد (در زمینه های مختلف: اکتشاف، اثر ادبی، اختراع، رتبه ی ورزشی . . .) در صورتی که شرایط خوبی داشته باشد و بداند که اثرش پذیرفته میشود؛ در رویای شهرت و اعتبار، لحظه شماری خواهد کرد و هر لحظه گامهای محکمتری در این راه برخواهد داشت.
حس انجام رسالتی فردی در جهت منافع فردی غیر رذیلانه که برای دیگران نیز منفعت دارد.
قسمت زیادی از این شهرت و معروفیت، بخاطر زنان است (اسطوره هایی که اگر با لبخند، تاییدت کنند، خود را در قله های موفقیت خواهی دید)
در دوره ی فئودالیسم در اروپا، شاعران عاشق پیشه، مدح بانوان فئودال را میگفتند و یکی از اهدافشان این بود که بانو به آن کسیکه از بقیه بهتر بود، توجه بیشتری نشان دهد. او بدینوسیله به شوهر آن بانو یا همان ارباب فئودال، نزدیک میشد و شاعر بی چیز، در لحظه ای به یک شوالیه تبدیل میگشت (تغییر طبقه)
همه ی جلال و شکوه، پاک نمایی و بیان مهر و محبت بی منظور در شعر رمانتیک، اهدافی اینگونه داشته. بهترین این شاعران، میتوانست شبی را دور از چشم ارباب فئودال به منظور امتحان و آزمایش عشق، در آغوش برهنه ی بانو سپری کند (جوووون)
نباید بدمان بیاید. این مردان پرشور، شبهای دراز زیر نور ماه مینوشتند برای رسیدن به چنین اهدافی.
- کلیت قضیه همین است
میل کمک به همنوع، فریاد برآوردن در مقابل ظلم به اشکال مختلف، جستن راهی برای پیشرفت جمعی، مطالعه و تفکر خستگی ناپذیر در جهت رشد و رسیدن به مرحله ای که بتوان چیزی ارئه داد و . . . اینها در جای خود و همراهی و همگامی آنها با هیجان شهرت و اعتبار و جلب توجه و . . . . لذت و کامیابی
آیا دوگانگی بین اینها میبینید؟
یاد جمله ای از آقای کاف افتادم: هر مردی دلش میخواهد با همه ی زنها بخوابد (اول با زیباترها). عکس این گفته هم صادق است یعنی در مورد یک زن مثل همه ی زنها و به خانمهای اخلاق گرا و سانتی مانتال باید گفت: اگر اعتقاد به برابری مرد و زن دارید پس زرنگی نکنید و استثنا قائل نشوید که آنوقت در استثنا قرار میگیرید و جمع مستثنی، همیشه در اقلیت به سر میبرند و در نابرابری با جمع اکثریت مردان
در آخرین حد ارفاق میتوان اینگونه بیان کرد:
مردی به نمایندگی مردان: من دلم میخواهد با همه ی زنها بخوابم (اول خوشگلترها)
و زنی از میان زنان: من دلم میخواهد به همه ی مردها محبت بورزم یا آنها را در آغوش گیرم (اول خوش تیپ ترها)
(قسمت بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر از بعدتر)
- (این یه متنه از آقای کاف، که من با جملات داخل پرانتزها، سعی کرده ام اصلاحش کنم)
نکته ای مهم وجود دارد. نباید دوگانگیهای یک انسان با فکری پویا و اندیشه های پیشرو که تلاش میکند تا گرفتار روزمرگیها، نابودی و انجماد فکری نشود (در صورتیکه چنین چیزی امکان داشته باشد) را با تناقضهای رفتاری، گفتاری افراد پریشان احوال، اشتباه گرفت. انسان پویا با قدرت پیش میرود با ضعفهایش مبارزه میکند و سعی دارد که عاقلانه بیاندیشد (گرچه نمیشود) او برای لذت بردن رنج میکشد. اندیشه ی جستجوگر، هدفی را دنبال میکند و هوسهای احساسی را پس میزند اما آدم دمدمی مزاج از اطرافش هیچ نمیفهمد (اگر اصولا چیزی برای فهمیدن وجود داشته با